بیانات امام خامنه ای در دیدار شوراى مرکزى و کمیتههاى علمى همایش صدمین سالگرد مشروطیت
بسماللَّهالرّحمنالرّحیم
اولاً از آقایان خیلى متشکریم. هر دو مقوله، حقاً و انصافاً در خور توجه فکرهاى نقادِ محققان و صاحبنظران هست.
من در مقولهى خودِ مسألهى مشروطیت چند نکته در ذهنم هست، که آنها را عرض مىکنم. آقاى نجفى درست گفتند که اگر ما چشمانداز گذشته را درست تشخیص بدهیم، براى ترسیم چشمانداز آینده، خیلى مؤثر خواهد بود؛ و اصلاً معرفت و شناخت جریانها جز با این کار ممکن نیست. بنابراین، نگاهى بکنیم و ببینیم چه اتفاقى در مشروطیت افتاد. البته با دوستان در دو سال قبل هم که جلسه داشتیم، صحبتهایى در این زمینهها شد و من، فىالجمله، در جریان تفکرات و اقدامات آقایان هستم، که جهتگیرىهایشان کاملاً درست است؛ منتها حالا آنچه که به ذهنم مىرسد، عرض کنم:
در مشروطیت، نقش علما نقشى نیست که قابل مقایسه با نقش دیگران باشد. در سالهاى پیش از مشروطیت - یعنى سالهاى سلطنت مظفرالدین شاه - انجمنهاى پنهانى تشکیل مىشد و نشستهاى گوناگونى بود که هم علما، هم غیرعلما بودند و آثار آنها در مشروطیت منعکس بود؛ منتها آن چیزى که مشروطیت را به ثمر رساند، این انجمنها نبود؛ آن حضورِ مردمىاى بود که جز با فعالیت و تأثیر علما امکانپذیر نبود؛ یعنى اگر فتواى آخوند نبود، فتواى آشیخ عبداللَّه مازندرانى و امثال اینها نبود، اصلاً امکان نداشت این حرکت در خارج تحقق پیدا کند. علاوه بر اینکه در همان کارهاى دستهجمعىِ خواصى - نه عوامى - هم باز علما نقش غالب را داشتهاند. شما نگاه کنید ببینید در همان وقتى که انجمنهاى مشروطیت - یعنى انجمنهاى بعد از فرمان - تشکیل شد، مؤثرترین آدمها در مهمترین مراکز کشور، علمایند. انجمن تبریز را ببینید، انجمن مشهد را ببینید، انجمن رشت را ببینید؛ اینها جاهاى حساسند که عناصر اصلى و مؤثرشان، علما هستند. بنابراین، نقش روحانیت در مشروطیت، اولاً نقشى نیست که قابل انکار باشد، ثانیاً قابل مقایسه باشد با نقش دیگرانى که بودند؛ روشنفکرها، و در مرحلهى بعد، بعضى از صاحبان قدرت و متنفذان دولتى.
وقتى به علما نگاه مىکنیم، مىبینیم سابقهى فعالیت علما خیلى بیش از دورهى مشروطیت است. شاخصهى آن فعالیتهاى قبلى، «ضد بیگانه بودن» بود. اصلاً وجه ضد استبدادى در فعالیتهاى علما، یک وجه منطوى در جنبهى ضد بیگانه و ضد استعمارى بود. مثلاً فتواى مرحوم میرزاى شیرازى، اقدام مرحوم ملاعلى کنى در قضیهى رویتر و از این قبیل، قبل از آنها در قضایاى مبارزهى با روسها، اصلِ حرکت مرحوم آخوند در جهت تهدید روسها براى اشغال ایران و بقیهى این کارهایى که شما مىبینید، وجه غالب و اصلى بوده است و البته در مسألهى مشروطیت هم وجه ضد استبدادى در حرکت علما واضح و روشن شد، که حالا عرض مىکنم که چگونه این مسأله شکل گرفت.
ما از این مقدمه چه نتیجهاى مىگیریم؟ نتیجه این است که اگر کسى وجه ضد سلطهاى بیگانه را در حرکت مشروطه ندیده بگیرد، مثل این است که ماهیت و هویت این حرکت را ندیده گرفته. خودِ این، مىتواند براى ما تفسیر و تحلیل کند دعواهایى را که علماى داخل در مشروطه با غیر خودشان داشتهاند؛ در درجهى اول مرحوم شیخ فضلاللَّه و کسانى از قبیل ایشان؛ در درجهى بعد، مرحوم سید عبداللَّه بهبهانى و مرحوم سید محمد طباطبایى و بقیهى کسانى که باز از علما بودند و بعد، از مشروطه برگشتند. در نتیجه، مسألهى ضدسلطهى بیگانه را باید حتماً در نظر گرفت.
من حالا یک نگاهى مىکنم به حرکت مشروطیت؛ یعنى از سال 1285 شمسى تا 1299؛ چهارده سال است. آقاى حداد فرمودند: نوزده سال؛ به لحاظ سلطنت رضاشاه. در حالى که آن را اصلاً به حساب نیاورید. حکومت رضاشاه از سلطنتش که شروع نشد، از کودتاى 1299 شروع شد؛ اصلاً استبداد از آن وقت شروع شد. رضاخان بود که توانست آن استبداد قاهرِ رضاخانى را - سردار سپه بود - مثل یک میوهى رسیدهاى در دامن او بگذارد؛ والّا امکان نداشت. پس مبدأ استبداد دوم را، سال 1299 بگذارید.
این حرکت انگلیسى که فعال مایشاء در قضیهى مشروطیت و مابعد مشروطیت بودند، در چه دورهاى از تاریخ غرب و تاریخ انگلیس واقع مىشود؟ از وقتى که غربىها و اروپایىها در اوج نشاط تمدن و پیشرفت علمى و سیاسىاند؛ یعنى یک حرکت پُرنشاط امیدوارِ مهاجمى به همهى دنیا دارند، که شما ببینید دوران استعمار در اینجا به اوج رسیده؛ یعنى همهجا، در واقع همه جاى مناطق زرخیزِ عالم، تحت استعمار است و یکى از جاهایى که باید تحت استعمار قرار بگیرد، این منطقهى نفتخیز است. در آن زمان، نقش نفت تازه بهمرور داشت براى غربىها واضح مىشد و شاید در آن روز مهمتر از نفت براى آنها مسألهى ایجاد یک حائلى براى هندوستان بود؛ چون هندوستان براى انگلیسها خیلى مهم بود و مناطق ایران و عراق حائلى بودند که نگذارند روستزارى به هندوستان دست پیدا کند. بنابراین، ایران یکى از آماجها و اهداف حتمى انگلیسها بود.
در آن چهارده سال اینها چه کار کردند؟ اول، فرصتطلبى کردند و تا این حرکت عدالتخواهى مشروطیت را در ایران بهوسیلهى عواملشان از نزدیک حس کردند، خیلى ماهرانه روى این حرکت دست گذاشتند و آن را در اختیار گرفتند. جزو اولین کارهایى هم که کردند، این بود که ارکان اصلىِ جنبهى دیگرِ این حرکت را که جنبهى دینى و ملى باشد، از صحنه حذف کردند، بعد هم با استفاده از هرج و مرجى که در ایران به وجود آمد - مىتوان احتمال داد که خیلى از این موارد هرج و مرج (حوادث آذربایجان، حوادث شمال غربى کشور و مسألهى ارومیه) با تحریک خود اینها بوده، که قرائنى هم دارد. اتفاقاً «کسروى» حوادث شمال غربى کشور را خیلى خوب تشریح مىکند و انسان مىبیند چه اتفاقى آنجا افتاده - زمینه را براى یک حکومت استبدادى مطلق، یعنى همان چیزى که مشروطه ضد او آمده بود، فراهم کردند و بعد هم در 1299 این مستبد را آوردند سر کار؛ یعنى چهارده سال طول مىکشد تا جامعهى استبدادىاى را که بهوسیلهى نهضت ملى و اسلامى مردم داشت مضمحل مىشد، با مقدماتى که خودشان انجام دادند، به یک جامعهى استبدادىِ غیر قابل اضمحلال تبدیل کنند.
در این اثنا، جنگ جهانى اول هم اتفاق مىافتد که با پیروزىِ جبههاى که انگلیسها در آن هستند، به انگلیسها یک قدرت جدیدى مىدهد و اینها مىتوانند آزادانه هر کارى بکنند. مىدانید که اینها در همین سالها عراق را هم فتح کردند؛ یعنى مابین سالهاى 1914 و 1920؛ در واقع 1333 قمرى تا 1338 قمرى. اینها دربارهى عراق یک سلسله اقداماتى را شروع کردند که انسان مىفهمد که این اقدامات، اولاً با پشتگرمى اینها به پیروزى در جنگ بوده، ثانیاً به دلیل تسلط بر ایران بوده است. اینها در 1920 توانستند عراق را قبضه کنند که «ثورةالعشرینِ» - انقلاب 1920 - عراقىها کاملاً سرکوب شد و اینها حکومت را به وجود آوردند. در همان سال - یعنى تقریباً در یک سال؛ حالا شاید از لحاظ ماههاى میلادى یک مقدارى اینور و آنور باشد - رضاخان سر کار آمده؛ در 1299 و در 1920 یا 21، ملک فیصل اول در عراق سرکار آمده است و پادشاهى، کاملاً در مشت انگلیسها بود و به وسیلهى خودِ آنها در آنجا به وجود آمده؛ یعنى یک حرکت کاملاً حسابشدهى دقیقِ خوبى را انگلیسها انجام دادند.
من البته نمىخواهم از اهمیت مشروطه - که آقایان فرمودید - در تاریخ کشورمان، که درست است، صرفنظر کنم؛ این چیز خیلى مهمى است و قابل انکار نیست؛ مثل خیلى از کارهایى که دشمنان یک ملتى کردهاند، اما آن کار بهمرور تبدیل شده به چیزى که به نفع آن ملت است. حالا مشروطه را که خود ملت ما شروع کرد، او استفاده کرد! اما مثلاً فرض کنید که حزب کنگرهى هند را انگلیسها به وجود آوردند، ولى استقلال هند بهوسیلهى حزب کنگره انجام گرفت! یعنى خود این بهمرور زمان تبدیل شد به پایگاهى علیه انگلیسها. این، ممکن است و ایرادى ندارد.
شما به مشروطه افتخار بکنید و مشروطه را جزو نقاط عطف تاریخ ایران بدانید؛ اما حقیقت صحنه و آنچه در خارج واقع شد، این است. حالا ما ببینیم نهضت علما چه بود. به نظر من روى آن خیلى کار نشده و یکى از نقاطى که حتماً باید رویش تکیه بشود، این است؛ اینکه نهضت علما چه بود؟
نکتهى اول این است که شعار علما، «عدالتخواهى» بود. به طور مشخص آنچه که مىخواستند، «عدالتخانه» بود. درست است؟ این، یک توقع اخلاقى نبود؛ چون خواست عدالت چیزى نبود که این همه سر و صدا بخواهد. اگر یک درخواست و توصیهى اخلاقى بود، این چیزى است که همیشه بوده و همیشه علما و بزرگان، مردم را به عدالت یا حکام را به عدالت تشویق مىکردند؛ اما این جنجالى که به وجود آمد و آن تحصنها، آن ایستادگىها و بعد مقابلههایى که با دستگاه استبداد شد و فداکارىهایى که انجام گرفت، فقط یک درخواست اخلاقى محض نبود، بلکه آنها چیز دیگرى را که فراتر از یک درخواست اخلاقى بود، مىخواستند.
نکتهى دوم اینکه آن عدالتى که اینها مىخواستند، دقیقاً و مستقیماً عدالت در زمینهى مسائل حکومتى بود؛ چون مخاطب اینها حکومت بود. مىدانید قضایا از عملکرد حاکم تهران شروع شد؛ آن جنجال در مسجد سید عزیزاللَّه و مسجد جامع ظاهراً. البته همهى اینها زمینههاى تاریخى دارد و معلوم است؛ اما این غده اینجا بود که سر باز کرد و منفجر شد. بنابراین، مخاطب این عدالتخواهى، حکومت و دولت بود و آحاد مردم - تجار، بقیهى کسانى که ظلم مىکنند در خلال جامعه - نبودند؛ بلکه محور و مرکز اصلى، حکومت بود.
نکتهى سوم این است که آنچه اینها مىخواستند، یک بنیاد تأمینکنندهى عدالت بود، که اسمش را مىگذاشتند «عدالتخانه». حالا این عدالتخانه چهجور تفسیر مىشد، ممکن است در نظر خود آنها هم واضح نبود. ما ادعا نمىکنیم که آنها مثل نسخهى مشروطیت که در نظر اروپایىها و غربىها یک نسخهى عملشدهى واضحى بود، روشن بود که چه مىخواهند؛ ما نمىگوییم که در نظر علما و متدینین، نسخهى عدالتخانه به همین وضوح بود؛ نه، لیکن فىالجمله این بود که مىخواستند یک دستگاه قانونىاى وجود داشته باشد که بتواند پادشاه و همهى سلسله مراتب حکومتى را تحت کنترل و نظارت خودش قرار بدهد، تا اینها ظلم نکنند؛ تا عدالت تأمین بشود؛ یعنى یک دستگاه اینجورى مىخواستند. حالا این مىتوانست تفسیر شود به مجلس شوراى ملى یا مجلس شوراى اسلامى؛ مىتوانست تفسیر شود به یک چیز دیگر. آنچه آنها مىخواستند یک نهاد عملى و یک واقعیت قانونى بود که قدرت این را داشته باشد که جلوى شاه را بگیرد؛ چون شاه اسلحه و سرباز داشت که اگر مىخواستند جلوى او را بگیرند، طبعاً بایستى این دستگاه قدرتى فراتر از سرباز و سربازخانه داشته باشد. اینها را بایست فکر کرد، که اگر مىخواستند، دنبال این بودند، لابد قاعدتاً فکر این را هم مىکردند؛ یعنى طبعاً منابع مالى و منابع نظامى در اختیار او قرار مىگرفت، تا بتواند اجراى عدالت کند و عدالت را بر حکومت و بر شخص شاه تحمیل کند.
نکتهى آخر هم اینکه معیار این عدالت، قوانین اسلامى بود؛ یعنى عدالت اسلامى مىخواستند؛ در این هیچ تردیدى نیست و این را بارها و بارها گفته بودند. آنچه که مورد درخواست مردم بود این بود، که متنش هم مواد اسلامى و احکام اسلامى و قوانین اسلامى است. انگلیسها همانطور که شما فرمول واقع شدهى خارجىاش را بهروشنى مىدانید، آمدند بر این موج فرصتطلبانه مسلط شدند و این را گرفتند و از شاه عبدالعظیم هدایتش کردند به سفارت انگلیس، بعد هم گفتند مشروطه! مشروطه هم از نظر الهامدهندگان معلوم بود که معنایش چیست! کسانى که تحت تأثیر اینها بودند، در درجهى اول روشنفکرهاى غربزده بودند که البته قدرتطلبى هم در آنها مؤثر بود؛ یعنى اینطور نبود که ما فرض کنیم روشنفکرهاى آن زمان از قبیل همین افرادى که اسم آوردید که تاریخها را نوشتهاند و در انجمنها حضور داشتهاند، صرفاً مىخواستهاند نسخهى غربى مشروطیت در ایران تحقق پیدا کند؛ ولو خودِ آنها کنار بمانند؛ نه، بههیچوجه این را نمىخواستند. آنها مىخواستند در حکومت باشند؛ کما اینکه براى این کار تلاش هم کردند و کسانى که به اینها ملحق شدند؛ از قبیل تقىزاده و غیر او، مىخواستند در حکومت حضور داشته باشند. پس، فعالان روشنفکر این طور بودند. علاوه بر این، عدهاى از قدرتمندان و رجال حکومتى هم بهتدریج وارد این ماجرا شدند. بنابراین، حقیقت آنچه که در صحنه اتفاق افتاد، این است.
نکتهاى که در کنار این مسأله، مورد توجهم هست، این است که چه شد که غربىها، مشخصاً انگلیسىها، در این مسأله کامیاب شدند؛ از چه شگردى استفاده کردند که کامیاب شدند. در حالى که مردم که جمعیت اصلى هستند، مىتوانستند در اختیار علما باقى بمانند و اجازه داده نشود که شیخ فضلاللَّه جلو چشم همین مردم به دار کشیده شود؛ قاعدهى قضیه این بود. به نظر من مشکل کار از اینجا پیش آمد که اینها توانستند یک عدهاى از اعضاى جبههى عدالتخواهى - یعنى همان اعضاى دینى و عمدتاً علما - را فریب بدهند و حقیقت را براى اینها پوشیده نگه دارند و اختلاف ایجاد کنند. انسان وقتى به اظهاراتى که مرحوم آسید عبداللَّه بهبهانى و مرحوم سید محمد طباطبایى در مواجهه و مقابلهى با حرفهاى شیخ فضلاللَّه و جناح ایشان داشتهاند، نگاه مىکند، این مسأله را درمىیابد که عمدهى حرفها به همین است که اینطور مىگفتهاند. این حرفها به نجف هم منعکس مىشده و شما نگاه مىکنید که همین اظهارات - انسان در کار مرحوم آقا نجفى قوچانى، در آن کتاب و در مذاکراتى که در نجف در جریان بوده، اینها را مىبیند - و حرفهایى را که از سوى روشنفکرها و بهوسیلهى عمال حکومت گفته مىشد و وعدههایى را که داده مىشد، حمل بر صحت مىکردند. اینطور مىگفتند که: شما دارید عجله مىکنید؛ سوءظن دارید؛ اینها قصد بدى ندارند؛ اینها هم هدفشان دین است! این مسائل در مکاتبات، نامههاى صدر اعظم و ... به مرحوم آخوند منعکس شده است. انسان مىبیند که حساسیت آنها را در مقابل انحراف کم کردهاند؛ اما حساسیت بعضىها مثل مرحوم آشیخ فضلاللَّه باقى ماند؛ اینها حساس ماندند؛ اصرار کردند و در متمم، آن مسألهى پنج مجتهد جامعالشرایط را گنجاندند و مقابله کردند. یک جمع دیگرى از همین جبهه، این حساسیت را از دست دادند و دچار خوشباورى و حُسنظن و شاید هم نوعى تغافل شدند. البته انسان حدس مىزند که بعضى از ضعف شخصیتىها و ضعفهاى اخلاقى و هواى نفس بىتأثیر نبود؛ حالا ولو نه در مثل مرحوم سید عبداللَّه یا سید محمد؛ اما در طبقات پایین، بلاشک بىتأثیر نبوده که نمونهى واضحش امثال شیخ ابراهیم زنجانىست. اینها بالاخره جزء علما بودند. شیخ ابراهیم هم تحصیلکردهى نجف بود، هم مرد فاضلى بود؛ اما تحت تأثیر حرفهاى آنها قرار گرفتند و غفلتزده شدند و مقدارى هواى نفسانى در اینها اثر گذاشت و اختلاف از اینجا شروع شد.
من به انقلاب خودمان که نگاه مىکنم، مىبینم هنر بزرگ امام این بود که دچار این غفلت نشد؛ اساس کار امام این است. امام اشتباه نکرد که حرفى را که گفته بود و هدفى را که اتخاذ کرده بود، در سایهى تنبیه و ظاهرسازىهاى شعارهاى دیگران گم کند و فراموش کند. این، اساس کار موفقیت امام بود که مستقیم به طرف هدف پیش رفت؛ صریح و عریان آن را جلوى چشمش قرار داد و به طرف آن حرکت کرد. متأسفانه این کار را زعماى روحانى و مشروطه نکردند و بر ایشان غفلت ایجاد شد؛ فلذا اختلاف شد. اختلاف که به وجود آمد، آنها تسلط پیدا کردند. وقتى قدرت دست آنها آمد، دیگر کارى نمىشد کرد. عین همین قضیه را من در قضایاى عراق دیدم. در قضایاى عراق هم اول علما به طور جدى وارد شدند، بعد تعبیر و توجیه شروع شد: حالا شاید اینها راست بگویند! شاید هدف بدى نداشته باشند!انگلیسها در آنجا بین مردم عراق شعارهایى را پخش کردند: «جئنا محررین لا مستعمرین!»؛ ما نیامدهایم براى استعمار شما، ما آمدهایم شما را از دست عثمانىها آزاد کنیم! همین حرفى که حالا آمریکایىها در این برههى اخیر به عراقىها مىگفتند: ما آمدهایم شما را از دست صدام آزاد کنیم، نیامدهایم براى اینکه بر شما تسلط پیدا کنیم! آن وقت آنها در آنجا از 1920 تا 1958 ظاهراً یا 57، سىوهشت سال عراق را آنچنان فشردند که وقتى انسان این سالهاى طولانى را نگاه مىکند و مىخواند، گریهاش مىگیرد که اینها در عراق و البته غالباً هم بهوسیلهى خودِ همین عناصر عراقى چه کردهاند: از کشتار مردم، از نهب مردم، از غارت کشور، عقب نگه داشتن کشور و ذلتهایى که بر ملت عراق تحمیل کردند.
در اینجا هم همینجور است؛ در اینجا هم آمدند و شعارهاى برّاقى را مطرح کردند و عدهاى را غافل کردند، که ما اگر مىخواهیم از تجربهى مشروطیت استفاده کنیم، نباید بگذاریم این اشتباه تکرار شود؛ یعنى بایستى آن هدفى را که انقلاب اسلامى ترسیم کرده، صریح و بدون هیچگونه مجامله در نظر داشته باشیم. البته رعایت اقتضائات زمان غیر از این حرفهاست؛ غیر از این است که ما هدف را فراموش و گم کنیم و به شعارهاى دیگران دل ببندیم.
آنچه من بر آن اصرار دارم، مسألهى تاریخنگارى مشروطه است که از سالها پیش با دوستان متعددى این را درمیان گذاشتهام و بحث کردهام. ما واقعاً احتیاج داریم به یک تاریخ مستندِ قوىِ روشنى از مشروطیت. مشروطیت را باید درست تبیین کنیم، که البته وقتى این تاریخ تبیین شد و در سطوح مختلف آماده شد - چه در سطوح دانشآموزى و دانشگاهى، چه در سطوح تحقیقى - پخش و منتشر خواهد شد. حقیقت این است که ما هنوز از مشروطیت یک تاریخ کامل جامعى نداریم؛ این در حالى است که نوشتههاى مربوط به مشروطیت از قبیل همان نوشتهى ناظمالاسلام یا بقیهى چیزهایى که از آن زمان نوشته شده، در اختیار مردم است؛ دارند مىخوانند و برداشتهایى از قضیهى مشروطیت مىکنند که این برداشتها غالباً هم صحیح نیست.
انشاءاللَّه موفق باشید.
اولاً از آقایان خیلى متشکریم. هر دو مقوله، حقاً و انصافاً در خور توجه فکرهاى نقادِ محققان و صاحبنظران هست.
من در مقولهى خودِ مسألهى مشروطیت چند نکته در ذهنم هست، که آنها را عرض مىکنم. آقاى نجفى درست گفتند که اگر ما چشمانداز گذشته را درست تشخیص بدهیم، براى ترسیم چشمانداز آینده، خیلى مؤثر خواهد بود؛ و اصلاً معرفت و شناخت جریانها جز با این کار ممکن نیست. بنابراین، نگاهى بکنیم و ببینیم چه اتفاقى در مشروطیت افتاد. البته با دوستان در دو سال قبل هم که جلسه داشتیم، صحبتهایى در این زمینهها شد و من، فىالجمله، در جریان تفکرات و اقدامات آقایان هستم، که جهتگیرىهایشان کاملاً درست است؛ منتها حالا آنچه که به ذهنم مىرسد، عرض کنم:
در مشروطیت، نقش علما نقشى نیست که قابل مقایسه با نقش دیگران باشد. در سالهاى پیش از مشروطیت - یعنى سالهاى سلطنت مظفرالدین شاه - انجمنهاى پنهانى تشکیل مىشد و نشستهاى گوناگونى بود که هم علما، هم غیرعلما بودند و آثار آنها در مشروطیت منعکس بود؛ منتها آن چیزى که مشروطیت را به ثمر رساند، این انجمنها نبود؛ آن حضورِ مردمىاى بود که جز با فعالیت و تأثیر علما امکانپذیر نبود؛ یعنى اگر فتواى آخوند نبود، فتواى آشیخ عبداللَّه مازندرانى و امثال اینها نبود، اصلاً امکان نداشت این حرکت در خارج تحقق پیدا کند. علاوه بر اینکه در همان کارهاى دستهجمعىِ خواصى - نه عوامى - هم باز علما نقش غالب را داشتهاند. شما نگاه کنید ببینید در همان وقتى که انجمنهاى مشروطیت - یعنى انجمنهاى بعد از فرمان - تشکیل شد، مؤثرترین آدمها در مهمترین مراکز کشور، علمایند. انجمن تبریز را ببینید، انجمن مشهد را ببینید، انجمن رشت را ببینید؛ اینها جاهاى حساسند که عناصر اصلى و مؤثرشان، علما هستند. بنابراین، نقش روحانیت در مشروطیت، اولاً نقشى نیست که قابل انکار باشد، ثانیاً قابل مقایسه باشد با نقش دیگرانى که بودند؛ روشنفکرها، و در مرحلهى بعد، بعضى از صاحبان قدرت و متنفذان دولتى.
وقتى به علما نگاه مىکنیم، مىبینیم سابقهى فعالیت علما خیلى بیش از دورهى مشروطیت است. شاخصهى آن فعالیتهاى قبلى، «ضد بیگانه بودن» بود. اصلاً وجه ضد استبدادى در فعالیتهاى علما، یک وجه منطوى در جنبهى ضد بیگانه و ضد استعمارى بود. مثلاً فتواى مرحوم میرزاى شیرازى، اقدام مرحوم ملاعلى کنى در قضیهى رویتر و از این قبیل، قبل از آنها در قضایاى مبارزهى با روسها، اصلِ حرکت مرحوم آخوند در جهت تهدید روسها براى اشغال ایران و بقیهى این کارهایى که شما مىبینید، وجه غالب و اصلى بوده است و البته در مسألهى مشروطیت هم وجه ضد استبدادى در حرکت علما واضح و روشن شد، که حالا عرض مىکنم که چگونه این مسأله شکل گرفت.
ما از این مقدمه چه نتیجهاى مىگیریم؟ نتیجه این است که اگر کسى وجه ضد سلطهاى بیگانه را در حرکت مشروطه ندیده بگیرد، مثل این است که ماهیت و هویت این حرکت را ندیده گرفته. خودِ این، مىتواند براى ما تفسیر و تحلیل کند دعواهایى را که علماى داخل در مشروطه با غیر خودشان داشتهاند؛ در درجهى اول مرحوم شیخ فضلاللَّه و کسانى از قبیل ایشان؛ در درجهى بعد، مرحوم سید عبداللَّه بهبهانى و مرحوم سید محمد طباطبایى و بقیهى کسانى که باز از علما بودند و بعد، از مشروطه برگشتند. در نتیجه، مسألهى ضدسلطهى بیگانه را باید حتماً در نظر گرفت.
من حالا یک نگاهى مىکنم به حرکت مشروطیت؛ یعنى از سال 1285 شمسى تا 1299؛ چهارده سال است. آقاى حداد فرمودند: نوزده سال؛ به لحاظ سلطنت رضاشاه. در حالى که آن را اصلاً به حساب نیاورید. حکومت رضاشاه از سلطنتش که شروع نشد، از کودتاى 1299 شروع شد؛ اصلاً استبداد از آن وقت شروع شد. رضاخان بود که توانست آن استبداد قاهرِ رضاخانى را - سردار سپه بود - مثل یک میوهى رسیدهاى در دامن او بگذارد؛ والّا امکان نداشت. پس مبدأ استبداد دوم را، سال 1299 بگذارید.
این حرکت انگلیسى که فعال مایشاء در قضیهى مشروطیت و مابعد مشروطیت بودند، در چه دورهاى از تاریخ غرب و تاریخ انگلیس واقع مىشود؟ از وقتى که غربىها و اروپایىها در اوج نشاط تمدن و پیشرفت علمى و سیاسىاند؛ یعنى یک حرکت پُرنشاط امیدوارِ مهاجمى به همهى دنیا دارند، که شما ببینید دوران استعمار در اینجا به اوج رسیده؛ یعنى همهجا، در واقع همه جاى مناطق زرخیزِ عالم، تحت استعمار است و یکى از جاهایى که باید تحت استعمار قرار بگیرد، این منطقهى نفتخیز است. در آن زمان، نقش نفت تازه بهمرور داشت براى غربىها واضح مىشد و شاید در آن روز مهمتر از نفت براى آنها مسألهى ایجاد یک حائلى براى هندوستان بود؛ چون هندوستان براى انگلیسها خیلى مهم بود و مناطق ایران و عراق حائلى بودند که نگذارند روستزارى به هندوستان دست پیدا کند. بنابراین، ایران یکى از آماجها و اهداف حتمى انگلیسها بود.
در آن چهارده سال اینها چه کار کردند؟ اول، فرصتطلبى کردند و تا این حرکت عدالتخواهى مشروطیت را در ایران بهوسیلهى عواملشان از نزدیک حس کردند، خیلى ماهرانه روى این حرکت دست گذاشتند و آن را در اختیار گرفتند. جزو اولین کارهایى هم که کردند، این بود که ارکان اصلىِ جنبهى دیگرِ این حرکت را که جنبهى دینى و ملى باشد، از صحنه حذف کردند، بعد هم با استفاده از هرج و مرجى که در ایران به وجود آمد - مىتوان احتمال داد که خیلى از این موارد هرج و مرج (حوادث آذربایجان، حوادث شمال غربى کشور و مسألهى ارومیه) با تحریک خود اینها بوده، که قرائنى هم دارد. اتفاقاً «کسروى» حوادث شمال غربى کشور را خیلى خوب تشریح مىکند و انسان مىبیند چه اتفاقى آنجا افتاده - زمینه را براى یک حکومت استبدادى مطلق، یعنى همان چیزى که مشروطه ضد او آمده بود، فراهم کردند و بعد هم در 1299 این مستبد را آوردند سر کار؛ یعنى چهارده سال طول مىکشد تا جامعهى استبدادىاى را که بهوسیلهى نهضت ملى و اسلامى مردم داشت مضمحل مىشد، با مقدماتى که خودشان انجام دادند، به یک جامعهى استبدادىِ غیر قابل اضمحلال تبدیل کنند.
در این اثنا، جنگ جهانى اول هم اتفاق مىافتد که با پیروزىِ جبههاى که انگلیسها در آن هستند، به انگلیسها یک قدرت جدیدى مىدهد و اینها مىتوانند آزادانه هر کارى بکنند. مىدانید که اینها در همین سالها عراق را هم فتح کردند؛ یعنى مابین سالهاى 1914 و 1920؛ در واقع 1333 قمرى تا 1338 قمرى. اینها دربارهى عراق یک سلسله اقداماتى را شروع کردند که انسان مىفهمد که این اقدامات، اولاً با پشتگرمى اینها به پیروزى در جنگ بوده، ثانیاً به دلیل تسلط بر ایران بوده است. اینها در 1920 توانستند عراق را قبضه کنند که «ثورةالعشرینِ» - انقلاب 1920 - عراقىها کاملاً سرکوب شد و اینها حکومت را به وجود آوردند. در همان سال - یعنى تقریباً در یک سال؛ حالا شاید از لحاظ ماههاى میلادى یک مقدارى اینور و آنور باشد - رضاخان سر کار آمده؛ در 1299 و در 1920 یا 21، ملک فیصل اول در عراق سرکار آمده است و پادشاهى، کاملاً در مشت انگلیسها بود و به وسیلهى خودِ آنها در آنجا به وجود آمده؛ یعنى یک حرکت کاملاً حسابشدهى دقیقِ خوبى را انگلیسها انجام دادند.
من البته نمىخواهم از اهمیت مشروطه - که آقایان فرمودید - در تاریخ کشورمان، که درست است، صرفنظر کنم؛ این چیز خیلى مهمى است و قابل انکار نیست؛ مثل خیلى از کارهایى که دشمنان یک ملتى کردهاند، اما آن کار بهمرور تبدیل شده به چیزى که به نفع آن ملت است. حالا مشروطه را که خود ملت ما شروع کرد، او استفاده کرد! اما مثلاً فرض کنید که حزب کنگرهى هند را انگلیسها به وجود آوردند، ولى استقلال هند بهوسیلهى حزب کنگره انجام گرفت! یعنى خود این بهمرور زمان تبدیل شد به پایگاهى علیه انگلیسها. این، ممکن است و ایرادى ندارد.
شما به مشروطه افتخار بکنید و مشروطه را جزو نقاط عطف تاریخ ایران بدانید؛ اما حقیقت صحنه و آنچه در خارج واقع شد، این است. حالا ما ببینیم نهضت علما چه بود. به نظر من روى آن خیلى کار نشده و یکى از نقاطى که حتماً باید رویش تکیه بشود، این است؛ اینکه نهضت علما چه بود؟
نکتهى اول این است که شعار علما، «عدالتخواهى» بود. به طور مشخص آنچه که مىخواستند، «عدالتخانه» بود. درست است؟ این، یک توقع اخلاقى نبود؛ چون خواست عدالت چیزى نبود که این همه سر و صدا بخواهد. اگر یک درخواست و توصیهى اخلاقى بود، این چیزى است که همیشه بوده و همیشه علما و بزرگان، مردم را به عدالت یا حکام را به عدالت تشویق مىکردند؛ اما این جنجالى که به وجود آمد و آن تحصنها، آن ایستادگىها و بعد مقابلههایى که با دستگاه استبداد شد و فداکارىهایى که انجام گرفت، فقط یک درخواست اخلاقى محض نبود، بلکه آنها چیز دیگرى را که فراتر از یک درخواست اخلاقى بود، مىخواستند.
نکتهى دوم اینکه آن عدالتى که اینها مىخواستند، دقیقاً و مستقیماً عدالت در زمینهى مسائل حکومتى بود؛ چون مخاطب اینها حکومت بود. مىدانید قضایا از عملکرد حاکم تهران شروع شد؛ آن جنجال در مسجد سید عزیزاللَّه و مسجد جامع ظاهراً. البته همهى اینها زمینههاى تاریخى دارد و معلوم است؛ اما این غده اینجا بود که سر باز کرد و منفجر شد. بنابراین، مخاطب این عدالتخواهى، حکومت و دولت بود و آحاد مردم - تجار، بقیهى کسانى که ظلم مىکنند در خلال جامعه - نبودند؛ بلکه محور و مرکز اصلى، حکومت بود.
نکتهى سوم این است که آنچه اینها مىخواستند، یک بنیاد تأمینکنندهى عدالت بود، که اسمش را مىگذاشتند «عدالتخانه». حالا این عدالتخانه چهجور تفسیر مىشد، ممکن است در نظر خود آنها هم واضح نبود. ما ادعا نمىکنیم که آنها مثل نسخهى مشروطیت که در نظر اروپایىها و غربىها یک نسخهى عملشدهى واضحى بود، روشن بود که چه مىخواهند؛ ما نمىگوییم که در نظر علما و متدینین، نسخهى عدالتخانه به همین وضوح بود؛ نه، لیکن فىالجمله این بود که مىخواستند یک دستگاه قانونىاى وجود داشته باشد که بتواند پادشاه و همهى سلسله مراتب حکومتى را تحت کنترل و نظارت خودش قرار بدهد، تا اینها ظلم نکنند؛ تا عدالت تأمین بشود؛ یعنى یک دستگاه اینجورى مىخواستند. حالا این مىتوانست تفسیر شود به مجلس شوراى ملى یا مجلس شوراى اسلامى؛ مىتوانست تفسیر شود به یک چیز دیگر. آنچه آنها مىخواستند یک نهاد عملى و یک واقعیت قانونى بود که قدرت این را داشته باشد که جلوى شاه را بگیرد؛ چون شاه اسلحه و سرباز داشت که اگر مىخواستند جلوى او را بگیرند، طبعاً بایستى این دستگاه قدرتى فراتر از سرباز و سربازخانه داشته باشد. اینها را بایست فکر کرد، که اگر مىخواستند، دنبال این بودند، لابد قاعدتاً فکر این را هم مىکردند؛ یعنى طبعاً منابع مالى و منابع نظامى در اختیار او قرار مىگرفت، تا بتواند اجراى عدالت کند و عدالت را بر حکومت و بر شخص شاه تحمیل کند.
نکتهى آخر هم اینکه معیار این عدالت، قوانین اسلامى بود؛ یعنى عدالت اسلامى مىخواستند؛ در این هیچ تردیدى نیست و این را بارها و بارها گفته بودند. آنچه که مورد درخواست مردم بود این بود، که متنش هم مواد اسلامى و احکام اسلامى و قوانین اسلامى است. انگلیسها همانطور که شما فرمول واقع شدهى خارجىاش را بهروشنى مىدانید، آمدند بر این موج فرصتطلبانه مسلط شدند و این را گرفتند و از شاه عبدالعظیم هدایتش کردند به سفارت انگلیس، بعد هم گفتند مشروطه! مشروطه هم از نظر الهامدهندگان معلوم بود که معنایش چیست! کسانى که تحت تأثیر اینها بودند، در درجهى اول روشنفکرهاى غربزده بودند که البته قدرتطلبى هم در آنها مؤثر بود؛ یعنى اینطور نبود که ما فرض کنیم روشنفکرهاى آن زمان از قبیل همین افرادى که اسم آوردید که تاریخها را نوشتهاند و در انجمنها حضور داشتهاند، صرفاً مىخواستهاند نسخهى غربى مشروطیت در ایران تحقق پیدا کند؛ ولو خودِ آنها کنار بمانند؛ نه، بههیچوجه این را نمىخواستند. آنها مىخواستند در حکومت باشند؛ کما اینکه براى این کار تلاش هم کردند و کسانى که به اینها ملحق شدند؛ از قبیل تقىزاده و غیر او، مىخواستند در حکومت حضور داشته باشند. پس، فعالان روشنفکر این طور بودند. علاوه بر این، عدهاى از قدرتمندان و رجال حکومتى هم بهتدریج وارد این ماجرا شدند. بنابراین، حقیقت آنچه که در صحنه اتفاق افتاد، این است.
نکتهاى که در کنار این مسأله، مورد توجهم هست، این است که چه شد که غربىها، مشخصاً انگلیسىها، در این مسأله کامیاب شدند؛ از چه شگردى استفاده کردند که کامیاب شدند. در حالى که مردم که جمعیت اصلى هستند، مىتوانستند در اختیار علما باقى بمانند و اجازه داده نشود که شیخ فضلاللَّه جلو چشم همین مردم به دار کشیده شود؛ قاعدهى قضیه این بود. به نظر من مشکل کار از اینجا پیش آمد که اینها توانستند یک عدهاى از اعضاى جبههى عدالتخواهى - یعنى همان اعضاى دینى و عمدتاً علما - را فریب بدهند و حقیقت را براى اینها پوشیده نگه دارند و اختلاف ایجاد کنند. انسان وقتى به اظهاراتى که مرحوم آسید عبداللَّه بهبهانى و مرحوم سید محمد طباطبایى در مواجهه و مقابلهى با حرفهاى شیخ فضلاللَّه و جناح ایشان داشتهاند، نگاه مىکند، این مسأله را درمىیابد که عمدهى حرفها به همین است که اینطور مىگفتهاند. این حرفها به نجف هم منعکس مىشده و شما نگاه مىکنید که همین اظهارات - انسان در کار مرحوم آقا نجفى قوچانى، در آن کتاب و در مذاکراتى که در نجف در جریان بوده، اینها را مىبیند - و حرفهایى را که از سوى روشنفکرها و بهوسیلهى عمال حکومت گفته مىشد و وعدههایى را که داده مىشد، حمل بر صحت مىکردند. اینطور مىگفتند که: شما دارید عجله مىکنید؛ سوءظن دارید؛ اینها قصد بدى ندارند؛ اینها هم هدفشان دین است! این مسائل در مکاتبات، نامههاى صدر اعظم و ... به مرحوم آخوند منعکس شده است. انسان مىبیند که حساسیت آنها را در مقابل انحراف کم کردهاند؛ اما حساسیت بعضىها مثل مرحوم آشیخ فضلاللَّه باقى ماند؛ اینها حساس ماندند؛ اصرار کردند و در متمم، آن مسألهى پنج مجتهد جامعالشرایط را گنجاندند و مقابله کردند. یک جمع دیگرى از همین جبهه، این حساسیت را از دست دادند و دچار خوشباورى و حُسنظن و شاید هم نوعى تغافل شدند. البته انسان حدس مىزند که بعضى از ضعف شخصیتىها و ضعفهاى اخلاقى و هواى نفس بىتأثیر نبود؛ حالا ولو نه در مثل مرحوم سید عبداللَّه یا سید محمد؛ اما در طبقات پایین، بلاشک بىتأثیر نبوده که نمونهى واضحش امثال شیخ ابراهیم زنجانىست. اینها بالاخره جزء علما بودند. شیخ ابراهیم هم تحصیلکردهى نجف بود، هم مرد فاضلى بود؛ اما تحت تأثیر حرفهاى آنها قرار گرفتند و غفلتزده شدند و مقدارى هواى نفسانى در اینها اثر گذاشت و اختلاف از اینجا شروع شد.
من به انقلاب خودمان که نگاه مىکنم، مىبینم هنر بزرگ امام این بود که دچار این غفلت نشد؛ اساس کار امام این است. امام اشتباه نکرد که حرفى را که گفته بود و هدفى را که اتخاذ کرده بود، در سایهى تنبیه و ظاهرسازىهاى شعارهاى دیگران گم کند و فراموش کند. این، اساس کار موفقیت امام بود که مستقیم به طرف هدف پیش رفت؛ صریح و عریان آن را جلوى چشمش قرار داد و به طرف آن حرکت کرد. متأسفانه این کار را زعماى روحانى و مشروطه نکردند و بر ایشان غفلت ایجاد شد؛ فلذا اختلاف شد. اختلاف که به وجود آمد، آنها تسلط پیدا کردند. وقتى قدرت دست آنها آمد، دیگر کارى نمىشد کرد. عین همین قضیه را من در قضایاى عراق دیدم. در قضایاى عراق هم اول علما به طور جدى وارد شدند، بعد تعبیر و توجیه شروع شد: حالا شاید اینها راست بگویند! شاید هدف بدى نداشته باشند!انگلیسها در آنجا بین مردم عراق شعارهایى را پخش کردند: «جئنا محررین لا مستعمرین!»؛ ما نیامدهایم براى استعمار شما، ما آمدهایم شما را از دست عثمانىها آزاد کنیم! همین حرفى که حالا آمریکایىها در این برههى اخیر به عراقىها مىگفتند: ما آمدهایم شما را از دست صدام آزاد کنیم، نیامدهایم براى اینکه بر شما تسلط پیدا کنیم! آن وقت آنها در آنجا از 1920 تا 1958 ظاهراً یا 57، سىوهشت سال عراق را آنچنان فشردند که وقتى انسان این سالهاى طولانى را نگاه مىکند و مىخواند، گریهاش مىگیرد که اینها در عراق و البته غالباً هم بهوسیلهى خودِ همین عناصر عراقى چه کردهاند: از کشتار مردم، از نهب مردم، از غارت کشور، عقب نگه داشتن کشور و ذلتهایى که بر ملت عراق تحمیل کردند.
در اینجا هم همینجور است؛ در اینجا هم آمدند و شعارهاى برّاقى را مطرح کردند و عدهاى را غافل کردند، که ما اگر مىخواهیم از تجربهى مشروطیت استفاده کنیم، نباید بگذاریم این اشتباه تکرار شود؛ یعنى بایستى آن هدفى را که انقلاب اسلامى ترسیم کرده، صریح و بدون هیچگونه مجامله در نظر داشته باشیم. البته رعایت اقتضائات زمان غیر از این حرفهاست؛ غیر از این است که ما هدف را فراموش و گم کنیم و به شعارهاى دیگران دل ببندیم.
آنچه من بر آن اصرار دارم، مسألهى تاریخنگارى مشروطه است که از سالها پیش با دوستان متعددى این را درمیان گذاشتهام و بحث کردهام. ما واقعاً احتیاج داریم به یک تاریخ مستندِ قوىِ روشنى از مشروطیت. مشروطیت را باید درست تبیین کنیم، که البته وقتى این تاریخ تبیین شد و در سطوح مختلف آماده شد - چه در سطوح دانشآموزى و دانشگاهى، چه در سطوح تحقیقى - پخش و منتشر خواهد شد. حقیقت این است که ما هنوز از مشروطیت یک تاریخ کامل جامعى نداریم؛ این در حالى است که نوشتههاى مربوط به مشروطیت از قبیل همان نوشتهى ناظمالاسلام یا بقیهى چیزهایى که از آن زمان نوشته شده، در اختیار مردم است؛ دارند مىخوانند و برداشتهایى از قضیهى مشروطیت مىکنند که این برداشتها غالباً هم صحیح نیست.
انشاءاللَّه موفق باشید.